تبليغاتX
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d
سپيدِ ماتِ ايستاده ات

خط شكسته ي من

مايل به نبودن

و

دايره ي بودني دورِ ايستاده ات

 شكسته ي شكسته

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 8 قبل از ظهر  توسط pana  | 
شيب تند آبي كشيده ي شلوار لي ، و انگشتان كشيده ي پا

و درخشانِ وحشتناك درون پلك ، و لبخند مرتفع عصر و چايي

و پلك درون درخشان وحشتناك ‌

و پاي كشيده ي يك عصر و چايي

و شيب تند آبي تو 

 و ناتواني آبي از دست رفته ي من 

 آبي آسماني

.

هر روز ،‌ دنده هاي معكوس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط pana  | 
آنقدر خيابان ها شلوغ شده اند كه تنها ميتوان سروصدا كرد بعد از اين سروصداي بيهوده خجالت كشيد . يا اينكه به بالاترين طبقه ي عالم اشاره كرد و در زير زمين شرمسار نشست و آواز خواند . يا شايد تخت خوابي براي خود آماده كرد ، پوزه بندي از تنقلات مادي و معنوي در آن ريخت و چرخش پنكه را به شكل نمادين رصد كرد . يا براي دختري كه روي نيمكت نشسته تنها براي تعادل جنسي عالم چيپس خلالي گرفت و با چند كلمه زيبايي را خلاصه كرد در كيف دستي آبي آسماني اش . يا جهت ايجاد شور در هستي شب را با صداي آهنگ و كمي مايعات بدبو رقصيد و شب  شور هستي را در دستشويي تف كرد . و همه چيز را به راحتي آب خوردن به چند دسته ي مساوي تقسيم كرد و نمودارش را به همراه گزارشي دقيق و نمونه اي موردي براي ارائه به جلسه ي بزرگي برد و در جلسه با صداي بلند گفت كه سمت راست نمودار رو به معنويت است و سمت چپ رو به پستي و بي خودي . و صدايي كه ميگويد "شما كدوم طرفي رفتي ؟" را با افتادن خودكار بر زمين و بستن درب جهت حفظ سرمايش اتاق و جلوگيري از گرم شدن كره زمين دور زد . و بعد از آن وقتي همگان با شكم هاي خيكي روبروي سن نشسته اند با اشاره به لامپ بالاي سن و با زباني نمادين و زيركانه جواب آن سوال پرسنده را داد . يا وقتي صداي آژير موبايل زده شد خطر كرد و آن را برداشت و با كمال ميل و از روي رضايت ظاهري و با ترس ودلهره و آشوب دروني گفت "بفرماييد" .

بفرماييد ؟‌

همه چيز رخت بربسته و پريده . اين را ميداني و ميدانم ،ميدانند احتمالن اما كسي نميخواهد بداند . باز جواب داد بفرماييد ... بفرماييد . جواب بدهيد لطفا . يكي جواب بدهد آنطرف . و صدايي بي معني چيزي را وارانه و كج و كوله ميگويد و قطع ميشود . شايد براي اين است كه موبايل ها سيم ندارند . ميتوان باز در خيابانهاي شلوغ راه رفت و اينبار نه صحبتي كرد و نه به دو سمت هستي اشاره ي نمادين كرد . شايد بتوان اينگونه ميان باريكه ي جملات سنگين و بي معني ، به اندازه ي همان باريكه ، زندگي كرد . شايد بتوان خلاصه لبخندي زد و از آلودگي صوتي و لرزش هاي هستي جلوگيري كرد . اما چيزي كه در پشت همه ي جملات و از آن باريكه ديده ميشود نه تصويري نمادين بلكه خطي است آويزان در هوا كه بوي خاصي نميدهد و شبيه چيزي نيست اما آشنا بنظر ميرسد . خطي آويزان كه پشت شرمي عظيم ، ميخواهد زندگي كند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 8 قبل از ظهر  توسط pana  | 
برداشته سرمایی دسته ی استخوانی ِ صندلی را ، نسیم تندِ آمدی و صدای آهی که رفت ، چرااغ ها و پشه ها رفیق . و لیوان عرق کرده ی شربت سرخ به همراه چند یخ گرد و ایثارگر ، که چند مانده نماند چیزی ازشان . و آن سرمای بی دلیل  از دهان یک سامسونگ و نورهای بیشمار در چشمان پر هیجان هیتاچی . چاقو و بشقاب و چند میوه ی برهنه . مقداری خستگی و دلشوره . همه از یک مهمانی بی مهمانان ماند . در که بست همه چیز ماند . چند طبقه ظروف گلدار و چند چاقوی دسته چوبی با سوراخ های گرد ، در بالای تاقچه دست نخورده ، وعده ی دیگری است تنها . نسیم تندی و صدای آهی . برزخ میزبانی ست بی مهمان . به همین سرعت و به همین نامفهومی .  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 6 قبل از ظهر  توسط pana  | 
 

 

" میکروفن روشن است " .

 چند ضربه ، چند هن هن ، و گلویی پر نفس

 "بخوان "

صدای بلندگو بلند در سالن

سیم بلندگو درست  به میکروفن

میکروفن جلوی دهان مردک

و مردک خاموش

"....ن روشن است "

و مردک خاموش / "روشن است "

"بخوان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط pana  | 

چند اتفاق ساده ، با صدای آرام موسیقی زمینه ، آغازگر همه چیز

سری به پایین و چشمی به هوا، تعادل  گلوله ای روی سینی  

.

چند اتفاق ساده و چشمی به همه چیز ، سری به هوا و گلوله ای به سینی

صدای آرام موسیقی ، آغازگر تعادلی در مغزی روی زمین

.

پایینی رو به هوا ، و چشمی به سر ، گلوله ای آغازگر همه چیز

و چند آغازگر ساده ، با صدای زمینه ای موسیقایی ، اتفاق همه چیز

گلوله ای بر سر ، چشمی در سینی

از دایره بیرون نمیروم -  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط pana  | 

وصل نمیشه با چسب ، منگنه ، گیره لباس ، با هیچ چیز .

 وصل شدن نیاز به عناصری داره که حتمن نیست که وصل نمیشه . در مقابل نیاز به عناصری نداره که داشتنش هر چقدر هم قابل ستایش ، اما خب وصل نمیشه  . یه بازی هر چقدر هم مسخره وقتی توش نقشی نداشته باشی زجر آوره . درست مثه بچه ی کوچیکی که میدونی بازیتو خراب میکنه و میزاریش تا با یه مهره ی به درد نخور سرگرم بشه ، به بازی وصل نمیشه . نمیزارن و نمیتونه بیشتر به بازی نزدیک بشه . بچه وقتی یه اسباب بازی میبینه که تو بازی نقش موثری داره و اونو میخواد ابتدا بامحبت میگن که تو اصلن مال این بازی نیستی و کم کم خشونت چاشنی کار میشه . پس بچه معمولن به نگاه کردن و بغض کردن عادت میکنه . اینقدر عادت میکنه که تا ابد عادت میکنه  . و اگه بفهمه که دروغ بوده بزرگ شدن بیشتر به عادت ، عادت میکنه ... وصل نمیشه با چسب ، منگنه ، گیره لباس ، با هیچ چیز .

-

احساس گناه --- شخصی را میشناختم که در یک خانه ی بزرگ در نزدیکی شهر زندگی میکرد و یک ویژگی خاص داشت که از فاصله ی کمتر از یک متر شکلی دیگر بود . خودش این را میدانست و افرادی که از فاصله ی یک متر او را میدیدند که معمولن کم پیش می آمد ، چون او یک وسیله ی فلزی استوانه ای با وزن سنگین به شعاع یک متر ساخته بود و با آن همه جا میرفت . همه فکر میکردند او یک نابغه است اما او یک متر با دنیا فاصله داشت و همین . و از این امر احساس گناه میکرد . گاهی اگر کسی دست برایش تکان میداد او هم با احترام و حفظ همین فاصله سری تکان میداد و هیچ وقت به کسی نزدیک نشد  چون اعتقاد داشت دروغ گفتن گناه زشتی است و راست گفتن نیز در این مورد  از لحاط زیبایی شناسانه درست نیست و او را از همین دست تکان دادن نیز محروم میکند .  او هم با هیچ چیز به دنیا وصل نمیشد و یک متر با فاصله زندگی میکرد .

-

"حسادت چیز وحشتناکی است" . دختری که بالای برجی زندگی میکرد زنگ زد و این جمله ی اول را برایم از روی کاغذی که از قبل برای خود نوشته بود  خواند (چون حرف زدن برایش خجالت آور بود ) و اضافه کرد " این را میدانم که حسادت چیز وحشتناکی است اما با این ارتفاع هر وقت میبینم مردم آن پایین دست در دست هم راه میروند از ارتفاع و برج نفرت پیدا میکنم " . وقتی خواستم کمکش کنم که از درب بیرون بیاید گفت که این خانه ی من درب ندارد . و بعد تصمیم گرفت از پنجره بیرون بپرد . حسادت چیز بدی است و بدتر از آن سقوط از پنجره ! . او هم با هیچ چیز به دنیا وصل نمیشد و از دنیا مرتفع تر بود  .

(همه ی این ها خیلی بد ، خطرناک و مورد دلسوزی احمقانه است که کسانی آرزوی عادی بودن کنند - در بالا گفتم شما خودتان را ناراحت نکنید هر کس به نوعی است )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط pana  | 

"حرف آخر ندارد . حرف ادامه ندارد . حرف آغاز ندارد . حرف حرف است . "

یک برگ خالی و وقتی به اندازه ی یک عمر برای سخنرانی . خط های دستم ، حاصل عبور بارها رفت و آمد خاطره هاست بافته بر هم و در به در راهی برای خروج . آفتاب شاخ میزند درون چشمانم ، شخم میزند تا بارانی بی ابر هم  حاصل بدهد دو سه مژه و آن هم میپرد و برگی خالی و یک عمر . گوشی موبایل با زار زار بلند درون قفسه سینه ام میلرزد و نفس نفس زنان قطع میشود و میماند تصویری سرخ و سپید . ناگاه زیر بادی که به گوشم راز راز میکند حرفش را زیر گلویم تکرار میکند ، بیخ افکارم کنار پنجره : امشب گلی آورده ام که هیچ از آن نمانده سرخ و سپید و یک حجم هراس آور روبرویم آرزویی بلعیده ، ایستاده . من ، چهار حرفی نامنتظمی هستم که در لحظه ی میان گل و دستت اینگونه شده ام ، اینگونه ایستاده ، چون دو دست موازی خدا و انسان درست وسط سقف کلیسا جایی که گردن درد میگیرد و چشم ها ، و ادامه است و ادامه . باز و بارها . درست فریاد را از پیچ تاریک و گردن برگشته ی عالی قاپو میشنوی میان درب و درب ... "لطفا پشت سرت درب را ببند " ... و سخنرانی آغاز میشود و چراغ ها خاموش " ورودتان را تا سقف این سالن ، از بالا و تا درب پشت سر و دو دیوار بغل در سطوح خوش آمد گفته  ، اگر چه کسی میان جمعیت نیست به خالی ...  گرمای هوا و بوی گند چند درخت که با دست و پای چند کودک نابالغ تزیین شده و چندین تکه آهنی که در گلوی بشریت فرو رفته را ارج مینهم و همه چیز را زیر لباس و مخصوصن شلوار سیاهم پنهان میکنم . امشب گلی آورده ام و تا حجم تو ،فاصله  خالی است . خالی ای کاملن شلوغ پر از صدای همهمه و کپک های بزرگ سبز که چون چشمی  نظاره میکنند ... دروغ میگویم مدام و محکم به سرم میزند ، به سرم میزند که دروغ بگویم ، محکم در سرم میخورد . اما چیزی که همیشه آزار میدهد کره ای کاملن گرد است که پر است از خطوط شکسته که نشان میدهد کره ای کاملن گرد نیست و دروغ میگوید ... کوه ها گناه زمین نیستند بلکه زمین دروغ کوههاست ! " و چراغ ها روشن میشوند و هیچ کسانی که آنجا نیستند با شلوغی و ولوله خارج میشوند . نگاه میکنم کف دستانم خطوطی ناهموار و شکسته چون رازی کشیده شده ، حاصل بارها رفت و آمد خاطره ها . و زمزمه ی پشت دیوا ر که "چهارحرفی نامنتظم با تیزی های زیاد ، لب هایت را کنار من نیاور " . و یک برگ خالی و وقتی به اندازه ی یک عمر برای سخنرانی . کاغذ خالی نامه ی ننوشته ات متنی برای سخنرانیِ تا ابد من میشود ، جای خالی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط pana  | 

کوه ، خط لرزان افق

آسمانی خاکستری – و  به بالا

و درختان شاخ به شاخ  - سبز  

و بیابانی برهنه به بی نهایت

و جهانی تا نا کجا رفته

 

همه زمینه ای برای

تصویر ایستاده ی تو میشوند

آنگاه که آب دهانت را قورت دادی !  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 7 قبل از ظهر  توسط pana  | 

 

باز و هی همان پیش و قبل و آن طرف تر "یادش بخیر" . پسرم ، برادرم و خواهر بیشتر از جان رفته ، صندلی ات را بر من حلال کن ...احمق . استاد ، ای گرامی و تو که فریادت به نصف صدای موبایلم نمیرسد ، تو که به نوایی محزون همه ی معلومتت را بر روی دی وی دی قشنگ بر من خراب میکنی ، صندلی ات بر من حرام ... "میروم نمآیی؟"

خورشید ، دور ریز نورش را تپاله کرد بر کف اتاقم و "اتاقم" تکرار دو حرف آخرش با "غین" و هی تند و تند و تند تر شد که به او نرسیده پیچیدم سر صندلی و بلند نشدم . هی دست و پا و گردن و ران به این سپیدی برای چه ؟ هی هی همان پس و قبل و پست و پشت و  پا ... صندلی ات را گرفته ام احمق و عذاب وجدان دارم وقتی سوالی را از خیلی پایین تر از آن قسمتی که محل تعقل است در آوردی و وسط کلاس انداختی تا همه ی دختران و پسران و اساتید نامحرم روی آن کله معلق بزنند... خوابم آمد...خوابم میآمد و برد .. . در این شلوغی که قار قار، صدای عبارات علمی فرهنگی اموزشی ... در آن شلوغی ... درب کلاس را زدی بلند و کشیده و بنفش و سیاه . نوستالژی با پارازیت شدید.... همان کلاس که به زلزله ای ویران شده بود و کاغذ و بغض و تکه ی من پاره پاره سرخ و تیز . دستم را گرفتی و بردی آی و آی ... و دستت خلاص فاصله ... و آهنگ کلماتت یک لحظه ایستادم . و به آهنگم کلماتت یک لحظه ... و به آهنگت کلماتم یک لحظه .... نبود . نبودی . تمام شد ... درب بست . خداحافظ بنفش سرخ من . قدت به آسمان رسید ؟ من  ... و دوباره باز قار غار و جار و کار و بار و زار و ... نهار؟ معده ام تمام شده وسط کلاس و میز سپیدی که کنده اند رویش یادش بخیر ، یادم به خیر و ما هم به سلامت . "من میروم نهار ...نمیآیی؟"

 امروز اما میان پتو و بالش و لباس و شلوارم گیر کرده ام و دست و پا میزنم آفتاب را ببینم باد نمیگذارد ..یادش نمیگذارد طوفان است ... . دقیقا باد میآید و زوزه میکشد توی گوشم که کاش دوباره یک سازی ، رازی ، نازی ، از این ور ها رد میشد و من یک لحظه می ایستادم و او یک لحظه میرفت . باری ، مزخرف قسمت ما شد . وترس مداوم از اصل و نیست ... هست و چیست ...  باز و هی همان پیش و قبل و آن طرف که هیچ ، بعد و بیش و ما و ورا و آن طرف هم . اما دیگر نه . پسرکم ، دختر عزیزم ، خواهر گرامی ، برادر عزیز ، گریه که میکنی ان صدا را در نیاور . آن صدا که میخندی . .. صبر کن . تو که با بالهای مگس معنویت  به عرش میخواهی ... برو خدا نگهدار بال مگس هم عالیست اما تو . برو . . . و از آن بالا همگان را پند میدهی که "بزنید بر بند تنبان من که ریسمان الهی ست ؟" و اینگونه پیامبری از بند تنبانی ... حلالم کن پرنده . منی که به یک لحظه در آن شلوغی مگس ها ، بنفش ملایمم را دیدم که رفت و اگر میماند ... در آن خرابه و بیابان ... حلالم کن . صندلی ات را هم حتما به تو خواهم داد تا بر بالای آن بروی و همگان را پند سر صندلی کنی . . . و در غار ، قار غار بر تو نزول میکند پسر جنگل با شورتی از طبیعت بکر ... و با او به فضا میروی و همه چیز را کشف میکنی حتی ادیسون را ... و سر بلند از در خانه هم رد نمیشوی ... سبز آرامم اما به آسمان رسیده . سبز آرام نکند بر صندلی ... نه .... میخوابم تا خوابت را ببینم نکند .... باز هی و همان ... تکرار مکررات ...اجماع مزخرفات  ... ترس مداوم از اصل و نیست ...

این بار در دلم یادش بخیر 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط pana  |